سرو 2770ساله در روستای لار از توابع شهرستان باشت


اسرائیل جیگر داری به ما حمله کن



بهار رحمت:
به گزارش وبلاگستان بولتن نیوز؛ نویسنده وبلاگ بهار رحمت نوشت:

چند روزیه این رژیم غاصب اسرائیل یه حرفهای اضافی یا به قول معروف یه .... اضافی خورده که می خواهیم به ایران حمله کنیم. یه چند خط در جوابشون:

بسم الله!

 ما با ماه، تو با یک لشکر گناه، بجنگ تا بجنگیم. آخ جون جنگ! تو بدبختی مرد جنگ نیستی . عرق گیرشارون  را پرچم می کنیم. مسواک می زنیم به دهان شیمون پرز.

ما فرزندان پدران مان هستیم. تندتر از آنها. ما از نسل مالک ایم. تندتر از بلال. ما دانیال های میدان شوش ایم. ما را یادت که نرفته؟  ما تندرو ترین فرزندان حیدر کراریم. چیزی از جنس مالک اما این بار به در خانه معاویه برسیم، خبری از برگشت نیست. چون علی تنها نیست. چون ما اهل کوفه نیستیم. دست خدا بر سر ماست. خامنه ای رهبر ماست. ما تندرو ترین بسیجیان تاریخ هستیم. صبر و حال و حوصله هم نداریم. قاطی کنیم، بد قاطی می کنیم ما.که در نهایت انتقام خون نوزاد فلسطینی را می گیریم. چه کنیم که تو مرد جنگ نیستی. فقط هارت و پورت می کنی.

سربازهای تو آنقدر سلاح به خودشان آویزان کرده اند که نا ندارند راه بروند اما ما سبکباریم. فقط ایمان به خدا داریم و یک حسین (ع).  جنگ در فضای سایبر ما را ارضا نمی کند. ما می خواهیم صدای سیلی مان برق ۳ فاز از کله ات بپراند. ما عادت کرده ایم به جنگیدن در حین تحریم .

ما تا خدا را داریم، تو ما را از لات و عزی تحریم کن. ما تا خامنه ای را داریم، تو ما را از کدخداهای این دنیا تحریم کن.  ما تا فلافل مسجد ارک داریم، تو ما را از مک دونالد تحریم کن. ما تا مسجد ارک را داریم، تو ما را از مسجد ضرار تحریم کن. ما تا نوای حاج منصور را داریم، تو ما را از صدای زلم زیمبو تحریم کن. ما تا حسین را داریم، تو ما را از یزید تحریم کن.  و ما تا دود اگزوز موتور قراضه بچه بسیجی ها را داریم، تو ما را از شتر جنگ جمل تحریم کن. ما تا دوکوهه را داریم، تو ما را از کوهان شتر تحریم کن. تحریم کن دیگر! ما تا شهادت را داریم، تو ما را از زندگی تحریم کن. حالا کم آوردی سوت بزن!

از مادر آخر زاییده نشده ای. ما نو گل بهار بودیم، تو هیچ غلطی نتوانستی بکنی، الان که هر کدام مان یک پا درختیم! کلفتی قطر درخت ما را می خواهی بفهمی، به ما حمله کن! ما که می گوییم؛ آخ جون، جنگ!

 تو بی شعوری و زورت را فقط بلدی به دخترک صبرا و شتیلا نشان بدهی. اگر مردی، با ما بجنگ. ببخشیدها آدم خوب است وقتی حرف می زند، از دهانش حرف بزند. همین سینه زن های حاج منصور برای تو کافی هستند که سرت را روی سینه بگذارند. اغلب بچه جنوب شهرند. بچه جنوب شهر، می دانی یعنی چه؟ بچه جنوب شهری، . با نیزه می آید و آپاندس ات را سوراخ می کند. تو از پس سینه زن های یک صحن مسجد ارک بر نمی آیی. ما لخت می شویم سینه می زنیم. حکایت "تن رها کن، تا نخواهی پیرهن”. ما را از تحریم پیرهن نترسان. کم آوردی سوت بزن!

به ما می گویند؛ "رایت العباس” ی های چیذر. تو حریف نوجوان های سینه زن حاج محمود کریمی نمی شوی. به بالاشهری بودن شان نگاه نکن. به کلفتی قطر درخت شان فکر کن. نو نهال اند اما شهادت را مثل "قاسم” از عسل شیرین تر می دانند. تو حالا برو ما را از عسل تحریم کن. ما خودمان در ایران چیزی که زیاد داریم زنبور است. گل هم به اندازه کافی داریم. اتفاقا بهترین عسل دنیا عسل سبلان است. کم آوردی سوت بزن! تو اصلا می دانی سبلان در کدام دیار است؟ سبلان در دیار اردبیل است. اردبیلی ها اما اساسی اباالفضلی اند. جهان پهلوان ما حسین رضازاده از همین دیار است. اردبیلی ها اما غیرتی تر از این حرف ها هستند. . می خواهی بیل را فرو کنیم در چشم شیمون پرز،از سمت شمال غرب کشور یعنی اردبیل به ما حمله کن البته یک راه دیگر هم وجود دارد؛ دریای خزر. از خزر که بیایی، زنان برنج کار شمالی، خیال نکن که زنند، تو دهنت می زنند. با چی؟نه با نیزه، نه با بیل که با داس و با رمز "قل اعوذ برب الناس”. کم آوردی سوت بزن!

بالاخره اگه جیگر داری !!!! به ما حمله کن. ما منتظریم .

اداره امور مملکت از زبان امیرکبیر

دستخط امیر کبیر به ناصرالدین شاه

قربانت شوم

الساعه که در ایوان منزل با همشیره‌ همایونی به شکستن لبه‌ نان مشغولم خبر رسید که شاهزاده موثق‌الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده‌بودم،به توصیه‌ عمه‌ خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌اید.
فرستادم او را تحت‌الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره‌ امور مملکت به توصیه‌ عمه و خاله نمی‌شود.
زیاده جسارت است. تقی

رودخانه حبله رود گرمسار عکس


کوه اژدها در گرمسار عکس


روستای رامه گرمسار عکس


چادگان وزاینده رود


پاییز زیبای چادگان


چادگان بهشت گمشده


گرگ بالان دیده (3) داستان

 سپس به سمت من امد بند از پای من گشود من ازاد شدم یعقوب به من گفت چیزی برای تو می اورم تا بخوری چون گرسنه ایی گفتم من از دست ادمیزاد چیزی نمی خورم روزی من را خدا می ده احتیاجی به تو نیست یعقوب گفت من دعات می کنم برو خدا پشت و پناهت من هم با سرعت  دویدم از کوچه های گلی روستا گذشتم مردم وحشت زده فرار می کردن از روستا خارج شدم تا می توانستم دویدم  به اندازه کافی که دور شدم ایستادم به عقب نگاه کردم هیچ چیزی نبود خیالم راحت شد نفس نفس می زدم  به حرکتم اهسته ادامه دادم هوا تاریک شده بود  کمی که جلو رفتم صدای خش خشی را شنیدم  واستادم خوب گوش دادم خرگوشی را دیدم لای بوته ها جابجا میشه  اهسته خودم را بهش نزدیک کردم با یک جست اون را گرفتم  بعد از کشتن خرگوش را خوردم  کاملا سیر شدم  دور پوزم را با زبان و دستام تمیز کردم  دستامو هم لیسیدم تا تمیز شد دراز کشیدم بدنم هنوز در می کرد  مقداری استراحت کردم حالم بهتر شده بود یاد حرف یعقوب افتادم  با من قرار گذاشته بود باید می رفتم ببینم  چکار دارد  بلند شدم و حرکت کردم بسوی تپه ها رفتم بعد از مدتی به تپه رسیدم بالا رفتم اما اینبار با احتیاط . بالا که رسیدم یعقوب را دیدم که دست براسمان دارد و در حال راز و نیاز است چنان گریه می کرد که دل سنگ و چوب برایش می سوخت غم دوری یوسف بود غم جدای عاشق از معشوق بود دلم خیلی سوخت اما مگر پیامبر خدا عاشق غیر خدا هم می شود چگونه است که او دل به غیر خدا بسته است در همین افکار بودم که یعقوب جواب دادبله یوسف غیر خدا نبود نبی خدا است و  ولی من است بر من ولایت دارد من برای  از دست دادن پسرم گریه نمی کنم برای از دست دادن ولی خود  گریه می کنم  گفتم ای پیامبر یوسف ولی پسرانت هم بود  پس چرا انان این کار را کردن یعقوب گفت برای اینکه انها به ولی خویش معرفت ندارن انها از روی نادانی این کار را کردنند گفتم پیامبر خدا انهامجازات ندارند گفت دارند اما اول باید ثابت شود برای همین  از تو کمک  خواستم  گفتم پیامبر خدا من اماده کمک به شما هستم گفت تو کجا بودی وبه کجای میروی گفتم من در  کشتی نوح با پدرت نوح بودم بعد از توفان وپیاده شدن از کشتی به مصر رفتم ودرانجا ساکن شدم الان هم دارم به خراسان می روم تا برادرم را ملاقات کنم یعقوب گفت عجب  معرفت تو از فرزندان من بیشتر است تو از مصر تا خراسان برای دیدن برادرت می روی و اونها برادرشان را سر به نیست می کنند و ادعای انسان بودن دارند یعقوب گفت از تو می خواهم تو بدنبال یوسف بروی و اورا پیدا کنی چون من مطمئنم که او زنده است ایا قبول می کنی  گفتم  پیامبر خدا باعث افتخار من است با کمال میل  گفت پس برو من دعات می کنم من هم خدا حافظی کردم واز تپه سرازیر شدم     ادامه دارد...........

جشنواره سبیل در تهران


فردوسی پور سر کلاس درس


باغ فدک (عکس)


با خواندن این مطلب به ایرانی بودن خود افتخار کنیم


با خواندن این مطلب به ایرانی بودن خود افتخار کنیم!؟

آیا میدانید : اولین مردمانی که سیستم اگو یا فاضلاب را جهت تخلیه آب شهری به بیرون از شهر اختراع کرد ایرانیان بودند.

آیا میدانید : اولین مردمانی که اسب را به جهان هدیه کردند ایرانیان بودند.

آیا میدانید : اولین مردمانی که حیوانات خانگی را تربیت کردند و جهت بهره مندی از آنان استفاده کردند ایرانیان بودند.

آیا میدانید : اولین مردمانی که مس را کشف کردند ایرانیان بودند.

آیا میدانید : اولین مردمانی که آتش را در جهان کشف کردند ایرانیان بودند.

آیا میدانید : اولین مردمانی که ذوب فلزات را آغاز کردند ایرانیان بودند در شهر سیلک در اطراف کاشان.

آیا میدانید : اولین مردمانی که کشاورزی را جهت کاشت و برداشت کشف کردند ایرانیان بودند.

آیا میدانید : اولین مردمانی که کشتی یا زورق را ساختند ایرانیان بودند به فرمان یکی از پادشاهان زن ایرانی.

آیا میدانید : اولین ارتش سواره نظام در دنیا توسط سام ایرانی اختراع شد با ۱۱۵ سرباز.

آیا میدانید : اولین مردمانی که حروف الفبا را ساختند در ۷۰۰۰ سال پیش در جنوب ایران ، ایرانیان بودند.

آیا میدانید : اولین مردمانی که به کرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند.

آیا میدانید : اولین مردمانی که قاره آمریکا را کشف کردند ایراینان بودند و کریستف کلب و واسکودوگاما بر اثر خواندن کتابهای ایرانی که در کتابخانه واتیکان بوده به فکر قاره پیمایی افتادند.

آیا میدانید : کلمه شاهراه از راهی که کورش کبیر بین سارد پایتخت کارون و پاسارگاد احداث کرد گرفته شده است.

آیا میدانید : اولین هنرستان فنی و حرفه ای در ایران توسط کورش کبیر در شوش جهت تعلیم فن و هنر ساخته شد.

آیا میدانید : دیوار چین با بهره گیری از دیواری که کورش در شمال ایران در سال ۵۴۴ قبل از میلاد برای جلوگیری از تهاجم اقوام شمالی ساخت ، ساخته شد.

آیا میدانید : داریوش کبیر طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند که به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی کرد که بعدها خط پهلوی نام گرفت .( داریوش به حق متعلق به زمان خود نبود و ۲۰۰۰ سال جلو تر از خود می اندیشید ).

آیا میدانید : داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده ۲۵ هزار کارگر به صورت ۱۰ ساعت در تابستان و ۸ ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر ۵ روز یکبار یک سکه طلا ( داریک ) می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه ۲۵۰ گرم گوشت همراه با روغن – کره – عسل و پنیر میداده است و هر ۱۰ روز یکبار استراحت داشتند .

آیا میدانید : داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه – وزارت آب – سازمان املاک -سازمان اطلاعات – سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد.

آیا میدانید : اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد.

بازنگری در قرداد ترکمنچای


نماینده مردم اردبیل از تلاش نمایندگان استان‌های شمال غرب کشور برای بازنگری
 در قرارداد ترکمنچای و الحاق آذربایجان به ایران خبر داد.
به گزارش بولتن نیوز، کمال‌الدین پیرموذن نماینده مردم اردبیل و رئیس مجمع نمایندگان
این استان در گفت‌وگو با فارس، از تلاش برای تهیه طرحی برای بازنگری در قرارداد ترکمچای
 توسط نمایندگان شمال غرب کشور خبر داد و گفت:  نمایندگان آذری زبان مجلس به زودی
این طرح را نهایی خواهند کرد.

وی افزود: با توجه به اتمام قرارداد ترکمنچای، مجمع نمایندگان استان‌های شمال غرب
 کشور مصمم هستند در جهت بازنگری در قرارداد ترکمنچای اقدام کنند.

نماینده مردم اردبیل گفت: تلاش داریم با استفاده از پتانسیل و ظرفیت تمامی صاحب
منصبان ذیربط بتوانیم حق مسلم خود را بگیریم.

کودکان کار


اتلانتيس تمدن گمشده


نام آتلانتيس نخستين بار از زبان فيلسوف بزرگ يونان افلاطون (428 تا 348 از ميلاد )خارج شد وي حدود 350 سال قبل از ميلاد مسيح ( در اواخر عمرش ) در رساله تيمائوس (timaeus)چنين نوشت « 12 هزار سال پيش از اين جزيره اي بزرگ وجود داشت با تمدني ستايش انگيز موسوم به آتلانتيس »
وي در رساله ديگر خود ، کريتياس(critias)شرح بيشتري از قاره آتلانتيس نوشت « آتلانتيس جزيره اي خوش آب و هوا به وسعت 390 هزار کيلومتر مربع بود که جمعيت چند ميليون نفري آن را آتلانت مي خواندند . اين جزيره مهد تمدني بسيار عالي و پيشرفته بود که در تمام شاخه هاي علوم و هنر ، سرآمد زمان خود محسوب مي شد . نخستين فرد ساکن اين جزيره ، اونور بود که بالئوکيپيه ازدواج کرد و از او صاحب دختري به نام کليتو شد . پوزيدون ، خداي حامي جزیره ، عاشق کليتو شد و حاصل ازدوج آنها ، پنج جفت پسر دو قلو بود . پوزيدون جزيره را بين پسرها تقسيم کرد و اطلس را که پسر بزرگ تر بود ، پادشاه جزيره کرد قد بلند پوست سفيد و موهاي روشن ويژگي آتلانت ها به شمار مي رفت ،اين مردم مومن ، بسيار خوش خلق و مهربان بودند و هيچ چيز نزد آنها مهم تر از اخلاقيات و ارزش ها نبود . ارتش آتلانتيس بيش از يک ميليون و دويست هزار نفر نيرو داشت و در جنگل هاي انبوه آن ، انواع جانوران بزرگ و کوچک مي زيستند . شهرهاي آباداين جزيره مملو از ساختمان هاي مرمري عظيم و هرمي شکل بود که تلالو نور خورشيد به آن شکوه مي بخشيد .» اما افسوس که اين شکوه تداوم نيافت . قدرت روز افزون آتلانت ها موجب شد که آرام آرام به دست درازي به سرزمين هاي ديگر روي آورند . اين شد که زئوس مجازاتي غير قابل تصور برايشان در نظر گرفت ، توفاني سهمگين همراه با زمين لرزه و سيل هاي بزرگ که به مدت يک شبانه روز ادامه يافت ، تا آنکه دريا ، جزيره آتلانتيس را به زير خود فرو برد و ناپديد گشت ، افلاطون ترديد داشت که هرگز نشانه اي از اين سرزمين گمشده به دست آيد ؛ از اين رو نوشت « اقيانوس در آن نقطه به مکاني غير قابل عبور و جست و جو تبديل شده است . »
اين چنين شد که تمدن آتلانتيس در اوج شکوفايي خود توسط سه نيروي سهمگين طبيعت يعني آتشفشان زلزله و توفان نابود شد

گرگ بالان دیده (2) داستان

اسمان وارونه مانند دریای وارونه بود من همه چیز رو وارونه می دیدم دنیای وارونه زیباتر بود وقتی از پایین به بالا نگاه می کنی دیدت عوض میشه غرورت میشکنه میفهمی که هیچکس نیستی چقدر حقیری کاش انسانها هم دنیا را از پایین به بالانگاه میکردنند اونوقت شاید غرورشان می شکست افتاب داشت غروب می کرد خانه های روستا از دور پیدا بود ان مردان با همدیگر یچ پچ زیادی می کردن  به روستا رسیدیم از کوچهای تنگ وباریک روستا با دیوارهای گلی گذشتیم مردم روستا به دنبال ما بودن بچه ها شادی می کردن فریاد می کشیدن بعضی ها هم به طرف من سنگ پرتاب می کردنند بالاخره به درب خانه ایی رسیدیم مردان داد زدند پدر پدر وشروع به گریه وزاری کردن به سرو صورت خودشان می زدنند  من وحشت کردم خدایا چه شده یکباره همه حالشان عوض شد ناگهان دیدم پیرمردی نورانی ازخانه بیرون امد اه من اور را می شناسم او یعقوب پیامبراست پس اینان فرزنندان یعقوب پیامبرند عجبا ان مردان شروع به سخن گفتن کردن البته باناله وزاری که ای پدر این همان گرگی است که یوسف را خورده است  این هم پیراهن یوسف که خونی است و ناله میکردنند . یوسف پیامبر ! من یوسف را خورده ام مگر این ابله هان نمیدانند  که گوشت پیامبران برما حرامه من چطور می توانم یوسف را خورده باشم چرا دروغ میگویند مگه اینان نمدانند دروغ گناه بزرگی است  یعقوب نگاهی نافذ به انان انداخت بعد به من نگاه کرد به سمت من امد بمن نزدیک شد من گفتم سلام ای پیامبر خدا او هم به من سلام کرد ازمن پرسید ایا یوسف را تو خوردی گفتم یا رسول خدا من پیامبران واولادش را نمی توانم بخورم اینان به من تهمت بسته اند دروغ می گویند یغقوب گفت می دانم یوسف هم پیامبر است و تو او را نخوردی مطمئنم اما چرا به دام فرزندان من افتادی  گفتم به قصد شکار بره ایی به گله نزدیک شدم وگیر افتادم  گفت این خون چیست گفتم فرزندان تو ان خون در دهان من ریختن  یغقوب گفت راست میگوی این پیراهن هم اصلا پاره نشده است انها دروغ میگویند یعقوب گفت که من تورا ازاد میکنم برو اما شب دیر وقت به ان تپه هایی که من بر روی ان عباد می کنم بیاد با تو کاردارم   ادامه دارد.......


گرگ بالان دیده (1)داستان

      بالان = د ام . این جمله به غلط گرگ باران دیده گفته شده

به نام خدا

هوا روشن شده بود خورشید داشت طلوع می کرد من از خواب بیدار شدم خیلی گرسنم بود چند روزی می شد که غذا نخورده بودم به امید پیدا کردن غذا ویا شکار حیوانی حرکت کردم دشت ساکت و ساکت بود هیچ جنبنده ایی دیده نمی شد الان هوا خنک است تا ساعاتی دیگه که خورشید بالا بیاید هوا بسیار گرم میشه اکثر حیوانات به لانه خودشان پناه می برند و بیرون نمی ایند به حرکت خود ادامه دادم همه جارا گشتم چیزی گیر نیاوردم خورشید بالا امده بو هواهم بسیار گرم شده بود فکری به ذهنم رسید به گله گوسفندان نزدیک شوم شاید چیزی گیرم بیایدحرکت کردم به سمت چراگاه گوسفندان  از دور گله ای رادیدم که درحال چرا بود پشت بوته ایی مخفی شدم مترصد لحظه ای بودم که بره ای از گله جدا شه ناگهان دیدم ده مرد قوی هیکل با چوب وچماق به من حمله کردن حتی فرصت فرار هم نداشتم بشدت منو کتک زدن طوری که بی هوش برروی زمین افتادم انها دست و پای من را به چوبی بستن و چوب را برروی دوش خود انداختن وحرکت کردن به نزدیک گله رسیدن منو به زمین گذاشتن یکی ازانها امد و در دهانم خون تازه گوسفند ریخت و مقداری از ان را به اطراف پوزه ام مالید بوی خون حالم را بهتر کرد همیشه از بوی خون مست میشدم اما این دفعه نه چون  مطمئن بودم اینها ادمهای خوبی نیستن ودر کارشان ایرادی هست از ان خون مقداری هم روی یک پیراهن پسر بچه ایی ریختن دوباره بلند شدن مرا به شانه هاشان گذاشتن همراه گله شان حرکت کردن توی مسیر من همه چیزرا وارونه میدیدم نگاهی به ان مردان کردم حرف نمی زدنند گاهی به هم نگاه میکردن و نیشخندی میزدنند من به اسمان نگاه کردم چقدر زیبا بود تا الان اسمون را اینقدر زیبا ندیده بودم      ادامه دارد.......

جوانی احمدی نژاد


عاقبت اتش بازی در چهارشنبه سوری


تبریک عید

زکوی یار می اید نسیم باد نوروزی         از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی


عید نوروز بر همه دوستان مبارک باد