گرگ بالان دیده (2) داستان
اسمان وارونه مانند دریای وارونه بود من همه چیز رو وارونه می دیدم دنیای وارونه زیباتر بود وقتی از پایین به بالا نگاه می کنی دیدت عوض میشه غرورت میشکنه میفهمی که هیچکس نیستی چقدر حقیری کاش انسانها هم دنیا را از پایین به بالانگاه میکردنند اونوقت شاید غرورشان می شکست افتاب داشت غروب می کرد خانه های روستا از دور پیدا بود ان مردان با همدیگر یچ پچ زیادی می کردن به روستا رسیدیم از کوچهای تنگ وباریک روستا با دیوارهای گلی گذشتیم مردم روستا به دنبال ما بودن بچه ها شادی می کردن فریاد می کشیدن بعضی ها هم به طرف من سنگ پرتاب می کردنند بالاخره به درب خانه ایی رسیدیم مردان داد زدند پدر پدر وشروع به گریه وزاری کردن به سرو صورت خودشان می زدنند من وحشت کردم خدایا چه شده یکباره همه حالشان عوض شد ناگهان دیدم پیرمردی نورانی ازخانه بیرون امد اه من اور را می شناسم او یعقوب پیامبراست پس اینان فرزنندان یعقوب پیامبرند عجبا ان مردان شروع به سخن گفتن کردن البته باناله وزاری که ای پدر این همان گرگی است که یوسف را خورده است این هم پیراهن یوسف که خونی است و ناله میکردنند . یوسف پیامبر ! من یوسف را خورده ام مگر این ابله هان نمیدانند که گوشت پیامبران برما حرامه من چطور می توانم یوسف را خورده باشم چرا دروغ میگویند مگه اینان نمدانند دروغ گناه بزرگی است یعقوب نگاهی نافذ به انان انداخت بعد به من نگاه کرد به سمت من امد بمن نزدیک شد من گفتم سلام ای پیامبر خدا او هم به من سلام کرد ازمن پرسید ایا یوسف را تو خوردی گفتم یا رسول خدا من پیامبران واولادش را نمی توانم بخورم اینان به من تهمت بسته اند دروغ می گویند یغقوب گفت می دانم یوسف هم پیامبر است و تو او را نخوردی مطمئنم اما چرا به دام فرزندان من افتادی گفتم به قصد شکار بره ایی به گله نزدیک شدم وگیر افتادم گفت این خون چیست گفتم فرزندان تو ان خون در دهان من ریختن یغقوب گفت راست میگوی این پیراهن هم اصلا پاره نشده است انها دروغ میگویند یعقوب گفت که من تورا ازاد میکنم برو اما شب دیر وقت به ان تپه هایی که من بر روی ان عباد می کنم بیاد با تو کاردارم ادامه دارد.......
به نام خدا