اعتراف کردی به عاشقی سودی داشت؟

سوختند را دیده ائی دودی داشت؟


بانگ بر ما میزنی که این منم

یاس بشکسته به تیغ کین منم


ظلمت شب را پریشان میکنم

دادرا بر سینه جان میکنم


عشق را بر کوی و بر زن خوانده ام

عقل را بر وجه ارزن داده ام


اه ای مردم من دیوانه ام

روز وشب بر روی او پروانه ام


داد گیرید مرا از عاشقی

باز جوید مرا از رازقی



جرم من پروانه بودن بود و بس

جرم من دیوانه بودن بود و بس


عاقبت محبوب من بیمارشد

عاقبت راه منم دیوار شد